نجم الدين ابو الرجاء قمى
87
تاريخ الوزراء ( فارسى )
است . نه هركس كه برهنه باشد ، احرام گرفته باشد ، بدان تواضع مىخواهند كه سلطان و پاسبان پيش ايشان يكى باشد ، و برقضيت آنكه هر دو را جاهل دانند ، به تكبر ايشان را مساوات نشايد كردن . دانند كه اين معنى جز به تواضع ميسر نشود . اگر ايشان را خفت دماغ نبودى ؛ از ثقل و گرانجانى ، به زمين فرورفتندى . سردى عادت ايشان ، سردى شب زمستانى است كه در آن همه قوارعى برخوانند ، جز « و قنا ربنا عذاب النار » . ( 79 ر ) سردى طبع ايشان حرارت دوزخ دارد ، چنان كه تب گرم كه از پس سردى آيد . دم سردتر از كوزهء قفاعاند ، چون يخ در بغل دارد . پاى كه در خواب دراز كردهاند ، بريده باد . وقتى در ميان مستى ، سلطان مسعود صفى الدين منشى را گفت : تو از خام قلتبانان چه باشى ، گفت نامهء دبير ، سلطان بخنديد ، و آن روز به اين ترانه ، مىخوردند . عز الدين ولى را دستگاهى بود و ثروتى داشت . صفى الدين را بر زمين پيش از آن نبود كه بر آسمان « كان ذاك اكسى من الكعبة ، و هذا اعرى من الكعبتين . » حرفت ادب به صفى الدين راه يافته بود . حال او به حالى بود كه ، فربهى او از ورم بودى . ملك او در جهان چندان بود كه در مسجد جامع . بيشتر اوقات وجوه جرايت اصحاب او از سنبلهء فلك بود . چنان كه آب از ترى خالى نباشد ، و خاك از خشكى . عز الدين ولى از ثروت خالى نبود ، و صفى الدين از فقر وفاقت . ( 79 پ ) صفى الدين عاقبت از ديوان انشاء بيفتاد . روزگار او را چون قرعه به هر جانبى مىگردانيد . نبات زمين او را نه آب بود و نه باران . جهان را معاملهء بازار با او ، به آزار بود . رضى الدين ابو سعيد ، رضى الله عنه ، در عهد استيفاى كمال ثابت ، دبير جامگيات بود . كمال ثابت « ان الانسان ليغى ، ان راه